گفتم چشمم گفت مگر بی بصری
گفتم چشمم گفت مگر بی بصری گفتم جانم گفت ز دستم نبری گفتم عقلم گفت که بر عقل مخند گفتم که تنم گفت که بر…
گفتم بچه ماند مژه ات گفت سنان
گفتم بچه ماند مژه ات گفت سنان گفتم که چو قدم چه بود گفت کمان گفتم تو بیایی چه بری گفت که دل گفتم چو…
گفتم جانا گفت بگو گر مردی
گفتم جانا گفت بگو گر مردی گفتم مردم گفت که نیکو کردی گفتم چشمم گفت بس این بی آبی گفتم نفسم گفت مکن دم سردی
گر گل نه بخدمتت ز جا برخیزد
گر گل نه بخدمتت ز جا برخیزد بهر زدنش باد صبا برخیزد پیش قد تو سرو سهی را در باغ چندانکه نشانند ز پا برخیزد
گفتم چه خورم در طلبت؟ گفت که خون
گفتم چه خورم در طلبت؟ گفت که خون گفتم چه بود حال دلم؟ گفت جنون گفتم که مرا کی بکشی؟ گفت اکنون گفتم که ز…
گفتم قمرت گفت به چشمش گردی
گفتم قمرت گفت به چشمش گردی گفتم شکرت گفت به چشمش خوردی گفتم بازآ گفت که باز آرودی گفتم مردم گفت کنون جان بردی
گفتم چه کند دفع غمم؟ گفت که مِی
گفتم چه کند دفع غمم؟ گفت که مِی گفتم چه زند راه دلم؟ گفت که نِی گفتم که تو داری دل من، گفت که کو؟…
گفتم روزم گفت بدین روز مناز
گفتم روزم گفت بدین روز مناز گفتم که شبم گفت مکن قصه دراز گفتم زلف گفت که در مار مپیچ گفتم خالت گفت برو مهره…
گفتم چه زنم در غم تو گفت که آه
گفتم چه زنم در غم تو گفت که آه گفتم چه کنم در پی تو گفت نگاه گفتم که کجا روم ز دست غم تو…
گفتم که به رویت چه کنم؟ گفت نظر
گفتم که به رویت چه کنم؟ گفت نظر گفتم که به کویت چه کنم؟ گفت: گذر گفتم که غمت چند خورم؟ گفت: مخور گفتم:چه بُوَد…





