گرفتار سر زلفت کجا در بند سر باشد
گرفتار سر زلفت کجا در بند سر باشد زهی با بسته سودا که از سر باخبر باشد کسی کز قامت جانان به طوبی سر فرود…
گرمه به زمین باشد آن زهره جبین باشد
گرمه به زمین باشد آن زهره جبین باشد دوری طلبد از ماه نیز چنین باشد نتوان طلب بوسی کرد از لب خندانش حلوا نتوان خوردن…
گفت بار از غیر ما پوشان نظر گفتم به چشم
گفت بار از غیر ما پوشان نظر گفتم به چشم وآنگهی دزدیده در ما مینگر گفتم به چشم گفت اگر یابی نشان پای ما بر…
گفت دلدارم که از هجران دلت خون میکنم
گفت دلدارم که از هجران دلت خون میکنم گفتم ار خون شد ورا از دیده بیرون میکنم نیست با بارم خلافی غیر از این مقدار…
گفتم ای سیمذقن گفت که را میگویی
گفتم ای سیمذقن گفت که را میگویی گفتم: ای سیمذقن! گفت: که را میگویی؟ گفتم: ای عهدشکن! گفت: چهها میگویی گفتم: ای آنکه نداری سر…
گفتا کئی تو من بنده تو
گفتا کئی تو من بنده تو بیجرم از چشم افکنده تو گاهی ازین در گاهی از آن در باری زهر در جوینده تو در جست…
گفتم ملکی یا بشری؟ گفت که هر دو
گفتم ملکی یا بشری؟ گفت که هر دو کان نمکی یا شکری؟ گفت که هر دو گفتم به لطافت گلی ای سرو قباپوش یا نیشکر…
گفتم شکرست آن به دهان گفت ترا چه
گفتم شکرست آن به دهان گفت ترا چه گفتم چه نمکهاست در آن گفت ترا چه گفتم دهن تنگ را در لب خاموش لطفیست که…
گفتمت سنگدلی آمد ازین نکته گرانت
گفتمت سنگدلی آمد ازین نکته گرانت آن هم از سنگدلی بود که گفتیم چنانت گر صبا خوانمت از لطف و گل از غایت خوبی هم…
گفتمش حال دل گمشده دانی چون شد
گفتمش حال دل گمشده دانی چون شد گفت با ما چو در افتاد همان دم خون شد پارسایان که نظر از همه می پوشیدند چشم…





