دل می کشد به داغ تو هر لحظه سینه را

دل می کشد به داغ تو هر لحظه سینه را داغی بکش به سینه غلام کمینه را زینسان که مشک زلف ترا سر نهاده است…

Continue Reading...

دل می کنی جراحت و مرهم نمیدهی

دل می کنی جراحت و مرهم نمیدهی عیسی دمی و آب به آدم نمیدهی داروی جان ز حقه لبهات میدهد با جان خسته چاشنی هم…

Continue Reading...

دل نیست بدستم بر دلبر چه فرستم

دل نیست بدستم بر دلبر چه فرستم جان هست ولی چیز محقر چه فرستم غم نیست از بنم که فرستم سر و جانش اندیشه از…

Continue Reading...

دل نثار زلف جانان کرد جان خویشتن

دل نثار زلف جانان کرد جان خویشتن جان دهد مرغ از برای آشیان خویشتن قمری نالان که عاشق بود بر بالای سرو در سر او…

Continue Reading...

دل هر که بیمار او شد خوش است

دل هر که بیمار او شد خوش است ز شادیست پر گرچه غمگین وش است رود جان چو پیکان به دنبال تیر چر یابد نشانی…

Continue Reading...

دل و جان تا رهند از بند بگشا زلف مشکین را

دل و جان تا رهند از بند بگشا زلف مشکین را به پایت میفتد آخر رها کن یک دو مسکین را ز چندان تیر کز…

Continue Reading...

دلا نحفه جان به جانان رسان

دلا نحفه جان به جانان رسان نیاز گدا پیش سلطان رسان زمین بوس موران سر زیر پای به خاک جناب سلیمان رسان شنیدم که چشمش…

Continue Reading...

دلا نسیم عنایت وزید حاضر باش

دلا نسیم عنایت وزید حاضر باش رسید مژده که دلبر رسید حاضر باش به خفته شب محنت برو خبر برسان بگو که صبح سعادت دمید…

Continue Reading...

دلبر چه زود خط برخ دلستان کشید

دلبر چه زود خط برخ دلستان کشید خطی چنان لطیف بمامی توان کشید نقاش صنع صورت خوب تو مینگاشت چون نقش بست خط نو چست…

Continue Reading...

دلبر نازک دل من هر زمان رنجد ز من

دلبر نازک دل من هر زمان رنجد ز من گریش گویم به جان ماند به جان رنجد ز من گر ببندم نقش بوسش در خیال…

Continue Reading...