غزلیات عارف قزوینی
فرقه بازی و جهالت
فرقه بازی و جهالت ز بس بزلف تو دل بر سر دل افتاده چه کشمکش که میان من و دل افتاده ز فرقه بازی احزاب…
زهدفروشان
زهدفروشان اندر قمار عشق تو بالای جان زدند هرچند باختند قماری کلان زدند با ترک چشم مست تو همدست چون شدند مستان جور گشته در…
خسروان بیگانهپرست وکلای خائن
خسروان بیگانهپرست وکلای خائن ای طرّهات کلف به رخ آفتابکن روی تو آفتاب و مه اندر نقابکن تیر نگاه چشم تو رستم به غمزه دوز…
بمیرم یا نمیرم
بمیرم یا نمیرم باز ز ابروی کمان و نوک مژگان زد به تیرم بار الها چاره ای کن سخت در چنگش اسیرم دست از پا…
غم چشم
غم چشم برغم چشم تو بی پامن از شراب شدم خدا خراب کند خانه ات خراب شدم فروخت خرقه و شیخ آب آتشین میخواست میان…
زاهدان ریائی واعظان دروغی
زاهدان ریائی واعظان دروغی واعظا گمان کردی داد معرفت دادی گر مقابل عارف ایستادی استادی پار در سر منبر داده حکم تکفیرم شکر میکنم کامروز…
خوش آن زمان
خوش آن زمان خوش آن زمان که دلم پایبند یاری بود به کوی بادهفروشانم اعتباری بود بیار باده که از عهد جم همین مانده است…
باز یاد از کلنل محمد تقی خان
باز یاد از کلنل محمد تقی خان برای اینکه مگر از تو دل نشان گیرد ز هر کنار گریبان این و آن گیرد اگرچه راه…
غم تن
غم تن مرا که نیست غم تن چه قید پیراهن به تنگ جان من از زندگی ز ننگ تن است خوش آنزمان که من از…
زاهد و باده
زاهد و باده گذشت زاهد و لب تر ز دور باده نکرد ببین چه دور خوشی دید و استفاده نکرد بعمد داد سر زلف خود…





